روزها میگذرند.....
پسر دردونه ام روز به روز بزرگتر میشی و من تلاش میکنم حداکثر استفاده رو ازین روزها ببرم و حسابی لذت ببرم.پسر نازم اینو بدون همه امید منو بابا هستی و تنها هدفمون خوشحال کردنته. عزیز مامان این روزها خیلی شیرین و با نمکتر شدی مخصوصا با اون صحبت کردنت که دوست دارم درسته قورتت بدم.هرچه از شیرین زبونیات بگم بازم کم گفتم.بعضی وقتها اینقدر ذوق میکنم که حسابی میچلونمت که عصبانی میشی میگی مامان بسه دیگه له شدم.اومدم دیدم یکی از برگ های گلدون روکندی تا منو دیدی بلند میخوندی هکی به گل دس بسنه شاپره نیشش میزنه.یه روز عزیز اومد خونمون بیچاره تا از در وارد شد گفتی پس اجون کو؟تنخا اومدی؟ دیروز هم خونه عزیز بودیم وقتی اقاجون رسید گفتی اجون نون کو؟بعد ب...
نویسنده :
مامان مهدیه
0:50









